تبليغاتX
eternity X+Y

eternity X+Y

قلب + قلب = ابدیت

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/01ساعت 10:56  توسط eternity X+Y  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت 22:37  توسط eternity X+Y  | 

وفادار بگذار كه در حسرت ديدار بميرم


در حسرت ديدار تو بگذار بميرم


دشوار بود مردن و روي تو نديدن


بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم


بگذار كه چون ناله ي مرغان شباهنگ


در وحشت و اندوه شب تار بميرم


بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب


در بستر اشك افتم و ناچار بميرم


مي ميرم از اين درد كه جان دگرم نيست


تا از غم عشق تو دگربار بميرم


تا بوده ام، اي دوست، وفادار تو بودم


بگذار بدانگونه وفاداربميرم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 18:22  توسط eternity X+Y 

میترا

 
میترا و پیوند آن با ستاره قطبی باستانی

نام «میترا» در فرهنگ و ادبیات ایرانی حضوری چشمگیر داشته است و به مرور زمان با ایزد مهر، خورشید، مهربانی و دوستی، پیوند عمیق یافته است. اما پیش از آنکه کارکردهای میترا جلوه‌های گوناگونی پیدا کند، بیشتر با ویژگی «روشنایی همیشگی » شناخته می‌شده است.
منابع موجود نشان‌دهنده این است که ستاره قطبی باستانی، خاستگاه باورهای مربوط به میترا بوده است و بی‌تردید برای پیشینیان دوستدار پدیده‌های کیهانی، وجود ستاره‌ای دائمی که هیچگاه طلوع یا غروب نمی‌کرده است، تا چه اندازه می‌توانسته مهم و جالب جلوه کند.
به گمان نگارنده، سرچشمه باور به میترا و گردونه میترا در میان ایرانیان و هندوان باستان، عبارت بوده از ستاره قطبی و دو صورت فلکی پیراقطبی به نام‌های خرس بزرگ و خرس کوچک (دب اکبر و دب اصغر).
می‌دانیم که قطب آسمانی در هر 25800 سال یک‌بار بر دور قطب دایره‌البروج می‌گردد و امروز در کنار ستاره جدی قرار دارد. اما در حدود پنج‌هزار سال پیش، قطب آسمانی در کنار ستاره سرخ‌رنگ «ذیـخ» از صورت فلکی اژدها (ثعبان) بوده است. در آن زمان این ستاره قطب آسمانی زمین بوده و مانند ستاره قطبی امروزی در جای خود ثابت و بی‌حرکت ایستاده و در همه شب‌های سال دیده می‌شده و هیچگاه طلوع و غروب نمی‌کرده است. این ستاره در میانه دو صورت فلکی خرس بزرگ و کوچک واقع شده است و این دو صورت فلکی در هر شبانروز یکبار بر دور آن می‌گردیده‌اند. این گردش، نگاره باستانی چلیپا یا صلیب شکسته را در آسمان رسم می‌کرده که به عنوان «گردونه میترا » دانسته می‌شده است.
در برخی نگاره‌های کهن، نقش صورت فلکی خرس بزرگ را آشکارا به مانند گردونه چهار اسبه که نماد میترا بوده است، رسم کرده‌اند. همچنین نگاره میترا را به گونه مردی که پرتوهای نورانی بر گرد سرش دیده می‌شود، نشان می‌داده‌اند. اما پس از پنج‌هزار سال پیش و هنگامی که این ستاره از قطب آسمانی فاصله می‌گیرد، این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه کوچکی می‌شود که سرچشمه پیدایش باوری به نام «حلقه مهر/ حلقه پیمان » است.
نام مهر در متون ادبیات فارسی برای قبه‌ای که بر فراز خیمه و خرگاه، علم و چتر نصب می‌کرده‌اند هم بکار رفته است که شباهت ستاره قطبی با این قبه‌ها نیز توجه برانگیز است. در مهریشت اوستا، عبارت‌های «در فرازنای آسمان ایستاده » و «بخواب نرونده»  اشاره اشکاری به ستاره قطبی است: «می ستاییم مهر دارنده دشت‌های پهناور را، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است . . . میترا همه مردمان را با چشمانی که هیچگاه بسته نمی‌شوند، می‌نگرد».
به همین دلیل که میترا، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از دید ناظر زمینی، همه ستارگان و صورت‌های فلکی بر گرد او می‌چرخیده‌اند، میترا را سامان‌دهنده هستی و برقرارکننده و پاسبان قانون و هنجار کیهانی و نظام حاکم بر جهان و بعدها او را ایزد روشنایی و راستی و پیمان و حتی محبت می‌دانسته‌اند.
فردیناند یوستی در Iranisches Namenbuchحتی واژه میترا را به معنای «روشنایی همیشگی»  می‌داند. بعدها از باورهای منسوب به ستاره میترا، دینی موسوم به میترا پرستی/ مهر پرستی (با میترائیسم اشتباه نشود. میترائیسم، گونه غربی‌شده آن است) به وجود می‌آید که در سده یکم پیش از میلاد، در دوره پادشاهی اشکانیان، به غرب آناتولی و روم راه یافت. این دین توسط لژیون‌های رومی که با فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمین‌های غربی و اروپا منتشر شد و بعدها آیین‌ها و مراسم و به ویژه تقویم آن در دین تازه مسیحیت نفوذ کرد.
در اینجا به این نکته هم باید اشاره کرد که واژه «میلادی» برای تقویمی به همین نام کافی است و افزودن «میلاد مسیح» به آن درست به نظر نمی‌رسد. چرا که منسوب کردن میلاد به میلاد مسیح، در اواخر سده چهارم میلادی از سوی دستگاه روحانیت مسیحی روم روی داد. در آثار ایرانی و از جمله در «آثار‌الباقیه» نوشته ابوریحان بیرونی، منظور از میلاد، «میلاد خورشید » دانسته شده است و آشکار است که این نام با شب چله و جشن زایش خورشید در پیوند است. از سوی دیگر جالب است که به روایت بیرونی، نام نخستین ماه سال در تقویم کهن سیستانی که از ابتدای زمستان آغاز می‌شده، «کریست » بوده است که گمان می‌رود واژه کریسمس نیز از آن برگرفته شده باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 21:20  توسط eternity X+Y  | 

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

 

   تنها تویی ای نازنین آرام جانم

 

   اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

 

   دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

 

   این زندگی دیگر سر و سامان ندارد

 

   دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

 

   دیگر نمی دانم که را باید صدا زد

 

   این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

 

   من باغبان فصلهای انتظارم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 20:44  توسط eternity X+Y  | 

ARTIM

با تمام وجود دوستت دارم عزیزم  ARTIM

به امید روزی که کنارم باشی ARTIM

تو بغلم باشی و گرماتو حس کنم ARTIM

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت 23:21  توسط eternity X+Y  | 

به من او گفت فردا ميرود اينجا نمي ماند
و پرسيدم دلم او گفت‌: تنها نمي ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده دل را
و گفت اين چشمها كه تا ابد زيبا نمي ماند
به او گفتم دل دريايي ام قربان چشمت
ولي او گفت اين دل دائما دريا نمي ماند
به اون گفتم كم دارم تو را روياي كم رنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماد
به او گفتم همه شب بي نگاهت شب يلداست
ولي گفت او كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند
به او گفتم قبولم كن كه رسوايت شوم او گفت
كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند
و حق با اوست عاشق شو و هرچه باداباد
چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند
خدا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 22:6  توسط eternity X+Y  | 

عشق

دلم پر می زند عشق است شاید
به تو سر می زند عشق است شاید
شکست آخر سکوت خانه ی ما
کسی در می زند عشق است شاید
پس از یک عمر آمدی عشق
در این ایام دلگیر آمدی عشق
دلم یک غنچه بود و زود پژمرده
چرا دیر آمدی ، دیر آمدی عشق
در کنج دلم کسی خانه ندارد
کس جایی در این خانه ی ویرانه ندارد
به عالم هر کجا دردو غمی بود
به هم کردند و عشقش نام کردند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 21:59  توسط eternity X+Y  | 

دوستت دارم ARTIM



مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست
يا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه ی موييت گرفتاری هست
گر بگويم که مرا به تو سر و کاری نيست
در و ديوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عيبم کند از عشق و ملامت گويد
تا نديدست ترا بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقيبت چو کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسياری است
باد خاکی ز مقام تو بياورد و ببرد
اب هر طيب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از اين دلق مرقع به در ايم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همين داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هوشياری هست
عشق سعدی نه حديثست که پنهان ماند
داستانيست که بر هر سر بازاری هست
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 23:25  توسط eternity X+Y  | 



دل من دير زماني ست كه مي پندارد
دوستي نيز گلي ست…مثل نيلوفر و ناز
ساقه ي ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هايي ست كه مي افشانيم؛ برگ و باري ست كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس!
بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛ گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد
رنج مي بايد برد… دوست مي بايد داشت!
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که که مردم بسپارند به یاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 23:18  توسط eternity X+Y  | 


تو نيستي و صداي تو ، هواي خوب اين خونه است

صداي پاي عطر گل ، صداي عشق ديوونست
تو از من دور و من دلتنگ ، تو ابادي و من ويرون
هميشه قصه اين بوده ، يكي خندون يكي گريون
خودت نيستي صدات مونده ، صدات چشامو گريونده
دلم روي زمين مونده ، فقط از تو همين مونده
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 18:15  توسط eternity X+Y  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 14:38  توسط eternity X+Y 

شعر زیبای کوچه ( فریدون مشیری )

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 22:24  توسط eternity X+Y  | 

یک داستان

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


بیایید قدر هم را بدانیم .

دوست دارم عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 22:22  توسط eternity X+Y  | 

به نام پروردگاری که عشق را آفرید تا زنده بمانیم


عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظ و انبساط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشق من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 22:10  توسط eternity X+Y  | 

خاطره

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود

کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره

میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 21:10  توسط eternity X+Y 

عشق دختر نابینا

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا
بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو داد.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره
. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. .....
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد
و گفت : مراقب چشماي من باش..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 16:38  توسط eternity X+Y  | 

می خوام بدونی اسمت همیشه رو لبامه  
می خوام بدونی چشمات آیینه ی نگامه  
می خوام بدونی قلبم واسه تو بی قراره  
می خوام بدونی شعرام ترانه ی چشاته  
می خوام بدونی بی تو اشکم داره می باره   
می خوام بدونی دستات پناه این خراب   
می خوام بدونی لبهام تشنه ی بوسه هات   
می خوام بدونی خورشید پیش شما چو ماهه   


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 11:20  توسط eternity X+Y  | 

حضور هیچ كس در زندگی ما اتفاقی نیست

خداوند در هر حضوری رازی نهان كرده است

خوش آن روزی كه در یابیم راز حضور را


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 22:38  توسط eternity X+Y  | 

مي‌دونی چرا قلب آدم دو بار پشته سر هم مي‌زنه؟چون يکی واسه زنده موندن خودش ميزنه يکی هم واسه زنده بودن اون کسی که دوسش داره.

چه خوبه آدم کسی رو داشته باشه که به فکر تو باشه و قلبش برات بتپه .

تقدیم به ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 21:35  توسط eternity X+Y  |